تبليغاتX
معمای هستی - اندیشه

معمای هستی

مرا کسی نساخت خدا ساخت !!!

((حرفهایی که خود ادم نیز در انجا مستمع بیگانه ایست. و حرفهایی که می گوئیم نه تا چیزی گفته باشیم بلکه تا چیزی شنیده باشیم .

باید اندیشید .فقط اندیشید "بیان ندارد. بیان؟ چرا دارد. اما زبانی و کلمه ای نیست " بیانش در خلوت است:بصورت یک اخم  یک موج و برق در پیشانی یک لرزش لب یک سکوت سنگین و غمناک یک لبخندتلخ حسرت بار تکان خوردن تند سر و گردن یا چرخاندن شدید زبان یا گاز گرفتن دیوانه وار لب یا گاز گرفتن شقیقه با انگشت یا کوبیدن مشت بر پیشانی بر روی فرش یا ناگهان برخاستن و قدم زدن و زدن به حیاط به کوچه به خیابان.............. اینها است جمله ها و وازهای این حرفها...

کویر شریعتی))

ترمه جان من از این حرف شریعتی اینو فهمیدم .ترمه جان با مکث بخون تمام احساسمه

بلند شو قدم بزن تفکر کن  تنها  خواننده نباش

درست است تفکر نیاز به سکوت و سکون داره ولی این قانون کلی نیست بعضی وقتها باید سکون را به جنبش و سکوت را به فریاد تبدیل کرد تا نتیجه گرفت .

 هنوز نشستی ؟ بلند شو نیاز به ایستادن داری  . زود باش

با خودتم رودر واسی داری ؟ زود باش  فریاد بزن  فریاد بزن  بلندتر  بلندتر  بلندتر ...........

ببین وجودت به لرزه افتاد  اینه اتفاق افتاد به همین سادگی

صداتو بشنوی میشناسی؟ میتونی از بین اواها صداتو تشخیص بدی؟ یا اینکه به صداهای دیگران عادت کردی و با خود بیگانه ای.

اینبار خودت مستمع خودت باش .می گویند دیوانه شده با خودش حرف می زنه  بذار بگن مهم نیست  خودت باش . ببین من درونت چی میگه بابا دق کرد از بس شنید و چیزی نگفت .

دوستدار همه شما بهار

 

  

 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت23:2توسط بهار_ترمه | |