تبليغاتX
معمای هستی -

معمای هستی

مرا کسی نساخت خدا ساخت !!!

درود

یک مدتی که از خدا دورم و خیلی به خدا نزدیک دیونه نشدم نمی دونم اصلا  چی به سرم اومده قبلا خدا رو اینجوری که الان می بینم نمی دیدم الان بزرگیشو درک می کنم ولی نمی دونم اون وقتها عاشقش بودم عبادتهام خالصانه تر بود ولی حالا که شناختم بیشتر شده سهل انگارتر شدم

دلم گرفته بود داشتم وبلاگم  رو می خوندم که این نوشتمو دیدم :

((
خدا
دختر بچه گفت :حوصله ام سر رفته چیکار کنم

گفتم:بهتره بریم نقاشی بکشیم

با دستهای الوده خود چشمانش را میمالید  در حالی  که سرگرم نقاشی بود

پرسیدم:اگه چشماتو از دست بدی دیگه نمی تونی نقاشی بکشی  اونوقت اگه حوصله ات سر رفت چیکار می کنی ؟

گفت:به مامانم می گم منو بچرخونه

گفتم:اگه مامان کار داشت چی؟

گفت:می گم فقط یک بار

گفتم:اگه بازم گفت کار دارم باشه برا بعد چی؟

گفت: تا صبح اصرار می کنم

گفتم مطمینی مامان قبول می کنه؟

گفت:فکر کنم

و من مطمین بودم قبول نمی کند  چون به شدت سرگرم بود  مهمان داشت و نزدیک افطار بود

گفتم:برو انتحان کن

و دختر رفت مادر قبول نکرد و کار را بهانه کرد ولی وقتی به صورت دختر نگریست قطره اشکی را دید

وبه او گفت فقط یکبار باشه؟

و این یکبار بارها تکرار شد

محو تماشای این صحنه بودم و در اندیشه که چرا مادر نتوانست درخواست کودک را بی پاسخ گذارد

خدایا مهربانتر از مادری اشکانمان جاری است ما را بنگر))

دلم شکست  دوست دارم برگردم به اون حالت

دلتنگ شما بهار

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:56توسط بهار_ترمه | |