تبليغاتX
معمای هستی

معمای هستی

مرا کسی نساخت خدا ساخت !!!

 

سلام

بهارم بعد از ماهها قصد دارم دوباره بنویسم  واین وبلاگو از اول بسازم

" حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی . . . لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان . . . چه زود . . . دیر میشود "

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت16:14توسط بهار_ترمه | |

...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره

آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که

بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر

می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن

شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که

طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای

الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای

الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می

برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست،

به ابدیت می پیوندد:"شاهراه علي"."راه مكه" که بعدها دبیرانم

خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم

زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم

کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس

مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های

کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهي كه علي از آن به

كعبه مي رود.



(دكتر شريعتي)


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت17:25توسط بهار_ترمه | |

سلام

از غافلان حساب دلم را جدا كنيد / حرف و حديث

كهنه خو را رها كنيد / چيزي به شب نمانده به خلوت

كه مي رويد/ قدري دل شكسته ما را دعا كنيد!

دوستدار شما بهار

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت17:32توسط بهار_ترمه | |

سلام

يك دعاي متفاوت

 Heavenly father , help us remember that the jerk who cut us off in traffic last night was a single mother who worked nine hours that day and is rushing home to cook dinner, help with homework , do the laundry and spend a few precious moments with her children.

اي خداي بزرگ (پسر آسماني ) ، كمك مان كن تا بخاطر آوريم آن كسي كه ديشب در خيابان راه ما را بست ، مادر تنهايي بود كه آن روز بعد از 9 ساعت كار
 مي رانند كه با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست كند .

به درس بچه ها برسد ، رخت ها را بشويد و چند دقيقه با اررش را كنار فرزندانش بگذراند .

 

Help us to remember that the pierced ,tattooed, disinterested young man who cant make change correctly is a worried 19- year-old college student ,balancing his apprehension over final exams with his fear of not getting his student loans for next semester.

كمك مان كن تا بخاطر بياوريم آن مرد جوان ژنده پوش و بي تفاوتي كه تنش را خالكوبي كرده و بدون اينكه هيچ تغيير مثبتي در زندگيش بدهد . شاگرد مدرسه مضطرب نوزده ساله اي بو د كه همه حواس اش در پي امتحانات نهايي اش بود و مي ترسيد نتواند براي ترم بعد وام (تحصيلي) بگيرد و مخارج تحصيلاتش را بپردازد.

 

Remind us, lord, that the scary looking boom, begging for money in the same spot every day (who really ought to get to job)!

Is a slave to addictions that we can only imagine in our worst nightmares.

خدايا به يادمان بياور آن آدم بي تفاوتي كه هرروز در يك گوشه نشسته و گدايي مي كند (در حالي كه بايد كار كند ) اسير اعتيادي است كه ما فقط مي توانيم آن را در وحشتناكترين كابوس هاي شبانه مان ببينيم .

 

Help us to remember that the old couple walking annoyingly slow through the store aisles and blocking our shopping progress are savoring this moment ,knowing that ,based on the biopsy report she got back last week ,this will be the last year that they go shopping together.

كمك مان كن تا بخاطر بياويم آن زوج پيري كه آسته و بازحمت د رراهروي فروشگاه (ضمن سد كردن راه ديگران ) قدمي مي زنند و از لحظات خود بهترين استفاده را
 مي برند (اگر چه نتيجه آزمايشهاي هفته قبل زن نشانگر اين بود كه آخرين سال خريد مشترك آن دو خواهد بود مي خواهند كه اين لحظه هاي آخر را با هم مزه مزه كنند)

 

Heavenly father, remind us each day that , of all the gifts you give us ,the greatest give is love .it is not enough to share that love with those we hold dear.

Open our hearts not to just those who are close to us, but to all humanity

اي خداي بزرگ (پدر آسماني ) هر روز بيادمان بياور كه از ميان همه نعمتهايي كه به ما ارزاني داشته اي بالاترين آن محبت است ،اگرچه كافي نيست كه به عزيزانمان محبت كنيم .خدايا دلهامان را بگشا نه فقط به روي نزديكانمان بلكه به روي همه انسانها.

 

Let us be slow to judge and quick to forgive, show patience, empathy and love!

ياريمان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم .

ياريمان كن تا شكيبايي ،همدلي و مهرباني كنيم .

 

برگرفته از كتاب : يك دعاي متفاوت (زهره زاهدي)

دوستدار شما بهار

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت10:40توسط بهار_ترمه | |

  خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به

 مناجات برخیزم.

با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم.

آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم .

از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز

خدا چیزی را احساس نکنم.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت14:35توسط بهار_ترمه | |

سلام

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

دوستدار شما بهار

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت16:4توسط بهار_ترمه | |

سلام

**دوست داشتن برتر از عشق است**
او بود كه به من آموخت كه
دوست داشتن برتر از عشق است!.....
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.اما دوست داستن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال.عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا يك روح ارتفاع دارد،دوست داشتنن نيز همگام با آن اوج مي يابد.
عشق در غالب دلها،در شكلها ورنگهاي تقريبا مشابهي ،متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است.
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها ،بر خلاف غريزه ها،هر كدام رنگي وارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد،مي توان گفت به شماره هر روحي دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها وعبور سالها بر آن اثر مي گذارد،اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روزگار را دستي نيست.......
عشق در هر رنگي و سطحي،با زيبايي محسوس،در نهان يا آشكار،رابطه دارد.
چنانچه شوپنهاور مي گويد:
"شما بيست سال بر عمر معشوقتان بيافزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان
مطالعه كنيد."!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح
كه زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است.اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود،اگر تمام دوام يابد به ابتذال مي كشد.
و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديدار و پرهيز"، زنده و نيرومند مي ماند.
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است.دنيايش دنياي ديگري است.عشق جوششي يك جانبه است.
به معشوق نمي انديشد كه كيست؟! يك "خود جوشي" ذاتي است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و با همواره يك جانبه مي ماند و گاه،
ميان دو بيگانه نا همانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس ار انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق،
عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند،احساس مي كنند كه يكديگر را نمي شناسند
و بيگانگي و نا آشنايي پي از عشق- كه درد كوچكي نيست- فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود ورشد مي كند و از اين رو است
كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ،در حقيقت ،در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سينا و نگاه يكديگر مي خوانند، و پس از"آشنا شدن " است كه خودماني مي شوند،- دو روح ، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها،اجساس خودماني بودن كنندو اين حالت بهقدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد-
و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار وآهنگ كلام يكديگري احساس مي شود

و از اين منزل است كه ناگهان "خود بخود" دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است وافقهاي روشن و پاك وصميمي "ايمان" در برابرشان باز مي شود.
و نسيمي نرم و لطيف – همچون يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن،خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايشش، مناره تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد-
هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ
، هر لحظه، بر شر روي اين دو مي زند.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن" و "انديشيدن" نيست.
اما دوست اشتن ، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد.
عشق زيباييهاي دلخواه را دردوست مي آفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را "دوست" مي بيند مي يابد.

عشق يك فريب بزرگ و قوي است ودوست داشتن يك صداقت راستين وصميمي،بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .

تا سلامی دوباره بدرود

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت14:18توسط بهار_ترمه | |

درود

یک مدتی که از خدا دورم و خیلی به خدا نزدیک دیونه نشدم نمی دونم اصلا  چی به سرم اومده قبلا خدا رو اینجوری که الان می بینم نمی دیدم الان بزرگیشو درک می کنم ولی نمی دونم اون وقتها عاشقش بودم عبادتهام خالصانه تر بود ولی حالا که شناختم بیشتر شده سهل انگارتر شدم

دلم گرفته بود داشتم وبلاگم  رو می خوندم که این نوشتمو دیدم :

((
خدا
دختر بچه گفت :حوصله ام سر رفته چیکار کنم

گفتم:بهتره بریم نقاشی بکشیم

با دستهای الوده خود چشمانش را میمالید  در حالی  که سرگرم نقاشی بود

پرسیدم:اگه چشماتو از دست بدی دیگه نمی تونی نقاشی بکشی  اونوقت اگه حوصله ات سر رفت چیکار می کنی ؟

گفت:به مامانم می گم منو بچرخونه

گفتم:اگه مامان کار داشت چی؟

گفت:می گم فقط یک بار

گفتم:اگه بازم گفت کار دارم باشه برا بعد چی؟

گفت: تا صبح اصرار می کنم

گفتم مطمینی مامان قبول می کنه؟

گفت:فکر کنم

و من مطمین بودم قبول نمی کند  چون به شدت سرگرم بود  مهمان داشت و نزدیک افطار بود

گفتم:برو انتحان کن

و دختر رفت مادر قبول نکرد و کار را بهانه کرد ولی وقتی به صورت دختر نگریست قطره اشکی را دید

وبه او گفت فقط یکبار باشه؟

و این یکبار بارها تکرار شد

محو تماشای این صحنه بودم و در اندیشه که چرا مادر نتوانست درخواست کودک را بی پاسخ گذارد

خدایا مهربانتر از مادری اشکانمان جاری است ما را بنگر))

دلم شکست  دوست دارم برگردم به اون حالت

دلتنگ شما بهار

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:56توسط بهار_ترمه | |

درود


۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

تا درودی دوباره بدرود بهار

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:45توسط بهار_ترمه | |

سلام

((باز می گردم رجعت! بهشتی را که ترک کردم باز می جویم .دستهایم را از ان گناه نخستین عصیان می شویم . همه  غرفه های بهشت نخستینم را از خویشتن خویش فتح می کنم!طبیعت را تاریخ را جامعه را و خویشتن را. در انجا من و عشق و خدا دست در کار توطءه ای خواهیم شد تا جهان را از نو طرح کنیم . خلقت را بار دیگر اغاز کنیم . در این ازل دیگر خدا تنها نخواهد بود در این جهان من دیگر غریب نخواهم  ماند. این فلک را از میان بر می داریم پرده غیب را بر می داریم  ملکوت را به زمین فرود می اوریم بهشتی که در ان درختان همه درخت ممنوع اند  جهانی که دستهای هنر مند ما معمار ان است .....

شریعتی .هبوت))

دوستدار همه شما بهار

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت14:5توسط بهار_ترمه | |

این هم تحقیقات من در مورد تفاوت دیه زن و مرد:

عضو کمیسیون اصل ۹۰ مجلس گفتن:(تفاوت دیه زن و مرد کاملا" به نفع زنان است.بحثی که در مورد تفاوت دیه زن و مرد مطرح میشود این است که این مسئله نوعی بی توجهی به خانم هاست که در پاسخ به این انتقاد باید گفت:چنانچه مردی کشته شود زن دریافت کننده یک دیه کامل است. ولی چنانچه یک زن کشته شود مرد نصف دیه کامل را می گیرد و بحث بی توجهی به زنان از اساس غلط است زیرا این مسئله در واقع نوعی توجه به خانم هاست.

دیه قیمت انسان نیست زیرا از نظر اسلام دیه یک بچه یک روزه  اندازه دیه یک عالم و دانشمند بزرگ است.

تنها جایگاه اقتصادی است که تا حدودی با گرفتن دیه بهبود می یابد و از آن جایی که در اسلام تامین اقتصاد و معیشت خانواده به عهده مرد است.چنانچه وی بمیرد طبیعی است که پر کردن شکاف اقتصادی ناشی از نبودن مرد برای زن بسیار سنگین است و باید پول بیشتری بگیرد.)

اما در جامعه امروزی مرجع امرار معاش تنها مرد نیست و زنان نیز کارمند یا کارگرند.پس آیا باید در این موارد استثناء دیه زن برابر دیه مرد باشد؟

با توجه به اینکه مهمترین حکمت تفاوت در دیه بحث نفقه و تامین مخارج زندگی است پس گر چه زن به هر دلیلی (مثل مرگ شوهر و...)مرجع امرار معاش باشدولی چون از جهت شرعی و قانونی به عنوان یک وظیفه و تکلیف بر عهده او نیست لذا تکلیفی بر او تحمیل نشده است تا حقی برای او وضع شود.

البته در این مواقع وظیفه دولت اسلامی است که از طریق بیت المال و ...مشکلات چنین موارد استثنایی را پر کند.

البته این بحث مفصل تر از اینه که ما فکرشو کنیم اما همین مقدار هم اینجا کفایت می کنه.

دوستتان ترمه!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت16:39توسط بهار_ترمه | |

سلام

((من" سطح اندیشه و فرهنگ را در جامعه خودم دقیقا میدانم و می دانم تا کجا است در اینجا اکثریت یا امل اند و یا قرتی و هر دو در یک سطح و هر دو تنگ نظر  و کوته اندیش و پست احساس و هر  دو  در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی  یا ضد مذهبی خویش خون می خورند و  یکی به انچه نمی د اند و نمی شناسد مومن است و دیکری به انچه نمی داند و نمی فهمد کافر  و هر دو در انچه با ور دارند و یا ندارند همسطح .....

از کویر شریعتی))

دوستتان دارم بهار

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت15:53توسط بهار_ترمه | |

خیلی وقتا به این فکر می کنم من اگه تو این مملکت به دنیا نیومده بودم بازم مسلمون بودم؟

چقدر خلقت بی ارزش و بی معنی میشه اگه ما آدما با توجه به مکان و موقیعتی که درش متولد میشیم  دینمون مشخص بشه!!! که دین همون تفکر ماست همه هستی ما خلاصه شده توی اندیشه های ما.

با یه جوونه ۲۴ ساله (مثل خودم )صحبت میکردم .می گفت نماز نمی خونم. گفتم:چرا؟گفت:نمی دونم تا حالا نخوندم!! گفتم: بی دلیل مگه میشه؟اون موقع شروع کرد حرف زدن .از اسلام گفت.از اعتقادات خودش و از اینکه مسلمونه اما اسلام رو قبول نداره!!

خیلی سوالها تو ذهنش بود که شاید من و شما هم برامون پیش اومده باشه اما دنباله جوابش نیستیم فقط میشینیم و میگیم چرا چرا چرا؟

من دلم می خواد جوابشونو پیدا کنم.آخه من میدونم همشون جواب داره .دوست دارم کمکم کنید.

حرفای این جوونو براتون مینویسم (دقیقا"جملات خودشه)شما هم بهش فکر کنید و اگه تونستید جوابشو بدید.

می گفت:

((بعضی ها می گن خدا هست.می گم چرا هست؟ میگن چون همه می گن هست.نمی دونن چرا هست

من به روش خودم نماز می خونم.نماز من فرق داره.من به روش خودم خدا رو میپرستم. یه سری دعاهایی دارم برا خودم که اول صبح و اول شب و اول هر کاری می خونم.دعا های من به زبون فارسیه نه عربی که نفهمم چی میگم.

من اسمن مسلمونم اما اسلامو قبول ندارم.اسلام به زنها ظلم میکنه.چرا پول دیه زن نصف مرده؟

چرا موقعی که خواستن اسلامو به ایران بیارن همونطور که مغول ها حمله کردن اونها هم همونجور وحشیانه حمله کردن و آدم کشتن و همه جا رو به آتیش کشیدن؟

من کسی که آدم کشت دیگه قبولش ندارم.به هیچ دلیل نباید آدم کشت.وقتی کسی آدم کشت اون آدم دیگه نمی تونه آدم خوبی باشه.حالا هر کی می خواد باشه امام یا هر چیز دیگه.

وقتی عربها به شوشتر حمله کردن بدون استثناء همه رو کشتن.فقط ۶۰۰ تا اسیر گرفتن که فرداش این ۶۰۰ تا رو هم دار زدن!من چرا باید از این قاتل ها پیروی کنم؟ هیچ دلیلی وجود نداره که بشه طبق اون آدم کشت.))

من واسه این سوالا جواب ندارم اما دنبالش میرم و مطمینم که به نتیجه میرسم اون وقت واستون مینویسم.شما هم در موردش فکر کنید و نظر بدید.

دوست شما ترمه!

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت12:15توسط بهار_ترمه | |

سلام

بهار جان از نظرات ممنونم.من فکر میکنم شوکی که ازش حرف زدی رو خودمون تنهایی نمی تونیم به وجود بیاریم.کافیه که خودمون بخواییم و زمینشو به وجود بیاریم بعدش یه وقت چشمامونو باز می کنیم و میبینیم که بله دیگه اون آدم سابق با تفکرات قبلی نیستیم.به همین راحتی!!

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت11:31توسط بهار_ترمه | |

((حرفهایی که خود ادم نیز در انجا مستمع بیگانه ایست. و حرفهایی که می گوئیم نه تا چیزی گفته باشیم بلکه تا چیزی شنیده باشیم .

باید اندیشید .فقط اندیشید "بیان ندارد. بیان؟ چرا دارد. اما زبانی و کلمه ای نیست " بیانش در خلوت است:بصورت یک اخم  یک موج و برق در پیشانی یک لرزش لب یک سکوت سنگین و غمناک یک لبخندتلخ حسرت بار تکان خوردن تند سر و گردن یا چرخاندن شدید زبان یا گاز گرفتن دیوانه وار لب یا گاز گرفتن شقیقه با انگشت یا کوبیدن مشت بر پیشانی بر روی فرش یا ناگهان برخاستن و قدم زدن و زدن به حیاط به کوچه به خیابان.............. اینها است جمله ها و وازهای این حرفها...

کویر شریعتی))

ترمه جان من از این حرف شریعتی اینو فهمیدم .ترمه جان با مکث بخون تمام احساسمه

بلند شو قدم بزن تفکر کن  تنها  خواننده نباش

درست است تفکر نیاز به سکوت و سکون داره ولی این قانون کلی نیست بعضی وقتها باید سکون را به جنبش و سکوت را به فریاد تبدیل کرد تا نتیجه گرفت .

 هنوز نشستی ؟ بلند شو نیاز به ایستادن داری  . زود باش

با خودتم رودر واسی داری ؟ زود باش  فریاد بزن  فریاد بزن  بلندتر  بلندتر  بلندتر ...........

ببین وجودت به لرزه افتاد  اینه اتفاق افتاد به همین سادگی

صداتو بشنوی میشناسی؟ میتونی از بین اواها صداتو تشخیص بدی؟ یا اینکه به صداهای دیگران عادت کردی و با خود بیگانه ای.

اینبار خودت مستمع خودت باش .می گویند دیوانه شده با خودش حرف می زنه  بذار بگن مهم نیست  خودت باش . ببین من درونت چی میگه بابا دق کرد از بس شنید و چیزی نگفت .

دوستدار همه شما بهار

 

  

 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت23:2توسط بهار_ترمه | |

سلام

ترمه جان متن زیباتو خوندم  راست می گی: ((چقدر زود دیر می شود)).

حقیقت خیر زیبایی این سه کلمه برای هر کس یه معنی میده حقیقت خیر و زیبایی از نظر افراد متفاوته . 

ولی حقیقت خیر زیبایی سه مفهومه برای همه مشترکه  تو وجودمونه به شوک برای بیدار شدن نیاز داره

  راستی ترمه جان تو  می دونی چطور میشه این شوک  را ایجاد کرد؟

مهره ناچیز زندگی بهار  

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت22:24توسط بهار_ترمه | |

در خون سرخ بودم و افتادم به سینه خاک زرد.ساقه سپید صبح بودم.در خون سرخم زادند و در خاک زردم

نشاندند و در زیر نور سبزم رویاندند و نهالی شدم بی قرار روییدن و سر شار شکفتن و آرزومند شکوفه

بستن و شور و شوق صد ها جوانه در من بی تاب.

در باغ((بی برگی))زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست

داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دانش طعامم دادند و از

شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند.

تا ((حقیقت))دینم شد و راه رفتنم و ((خیر))حیاتم شدو کار ماندنم و

((زیبایی))عشقم شد و بهانه زیستنم!

چقدر حرفای دکتر شریعتی رو قبول دارید؟ تا چه اندازه فکر می کنید این جملات زیبا در مورد شما هم صدق می کنه؟

پس کی می خوایم حقیقت  و خیر  و زیبایی  رو پیدا کنیم؟

بهتره عجله کنیم داره دیر میشه!!

دوست شما ترمه!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت14:6توسط بهار_ترمه | |

می گوید :

مرا کسی نساخت( خدا ساخت )نه انچنان که کسی  می خواست.  که من کسی نداشتم. کسم خدا بود.کس بی کسان.او بود که مرا ساخت .انچنان که خودش خواست .نه از من پرسید و نه از ان من (دیگر)م.

چه زیبا  در قالب کلمات توصیف کرد انچه را قابل توصیف نبود .

حال من وترمه :

می خوانیم می اندیشیم می پرسیم  به من وجودمان تزریق می کنیم  انچه را در این بین  با روحمان سازگار بدانیم  روحی که خدا در ان دمید .

دوستدار شما بهار

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت10:4توسط بهار_ترمه | |

سلام

من بهارم  همراه دوستم ترمه قراره این وبلاگ رو  راه اندازی کنیم خوشحال می شیم کمکمون کنید

بیشتر با ما اشنا می شید .

قربان شما بهار

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت16:12توسط بهار_ترمه | |