تبليغاتX
معمای هستی

معمای هستی

مرا کسی نساخت خدا ساخت !!!

...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره

آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که

بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر

می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن

شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که

طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای

الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای

الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می

برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست،

به ابدیت می پیوندد:"شاهراه علي"."راه مكه" که بعدها دبیرانم

خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم

زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم

کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس

مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های

کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهي كه علي از آن به

كعبه مي رود.



(دكتر شريعتي)


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت17:25توسط بهار_ترمه | |

سلام

از غافلان حساب دلم را جدا كنيد / حرف و حديث

كهنه خو را رها كنيد / چيزي به شب نمانده به خلوت

كه مي رويد/ قدري دل شكسته ما را دعا كنيد!

دوستدار شما بهار

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت17:32توسط بهار_ترمه | |

سلام

يك دعاي متفاوت

 Heavenly father , help us remember that the jerk who cut us off in traffic last night was a single mother who worked nine hours that day and is rushing home to cook dinner, help with homework , do the laundry and spend a few precious moments with her children.

اي خداي بزرگ (پسر آسماني ) ، كمك مان كن تا بخاطر آوريم آن كسي كه ديشب در خيابان راه ما را بست ، مادر تنهايي بود كه آن روز بعد از 9 ساعت كار
 مي رانند كه با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست كند .

به درس بچه ها برسد ، رخت ها را بشويد و چند دقيقه با اررش را كنار فرزندانش بگذراند .

 

Help us to remember that the pierced ,tattooed, disinterested young man who cant make change correctly is a worried 19- year-old college student ,balancing his apprehension over final exams with his fear of not getting his student loans for next semester.

كمك مان كن تا بخاطر بياوريم آن مرد جوان ژنده پوش و بي تفاوتي كه تنش را خالكوبي كرده و بدون اينكه هيچ تغيير مثبتي در زندگيش بدهد . شاگرد مدرسه مضطرب نوزده ساله اي بو د كه همه حواس اش در پي امتحانات نهايي اش بود و مي ترسيد نتواند براي ترم بعد وام (تحصيلي) بگيرد و مخارج تحصيلاتش را بپردازد.

 

Remind us, lord, that the scary looking boom, begging for money in the same spot every day (who really ought to get to job)!

Is a slave to addictions that we can only imagine in our worst nightmares.

خدايا به يادمان بياور آن آدم بي تفاوتي كه هرروز در يك گوشه نشسته و گدايي مي كند (در حالي كه بايد كار كند ) اسير اعتيادي است كه ما فقط مي توانيم آن را در وحشتناكترين كابوس هاي شبانه مان ببينيم .

 

Help us to remember that the old couple walking annoyingly slow through the store aisles and blocking our shopping progress are savoring this moment ,knowing that ,based on the biopsy report she got back last week ,this will be the last year that they go shopping together.

كمك مان كن تا بخاطر بياويم آن زوج پيري كه آسته و بازحمت د رراهروي فروشگاه (ضمن سد كردن راه ديگران ) قدمي مي زنند و از لحظات خود بهترين استفاده را
 مي برند (اگر چه نتيجه آزمايشهاي هفته قبل زن نشانگر اين بود كه آخرين سال خريد مشترك آن دو خواهد بود مي خواهند كه اين لحظه هاي آخر را با هم مزه مزه كنند)

 

Heavenly father, remind us each day that , of all the gifts you give us ,the greatest give is love .it is not enough to share that love with those we hold dear.

Open our hearts not to just those who are close to us, but to all humanity

اي خداي بزرگ (پدر آسماني ) هر روز بيادمان بياور كه از ميان همه نعمتهايي كه به ما ارزاني داشته اي بالاترين آن محبت است ،اگرچه كافي نيست كه به عزيزانمان محبت كنيم .خدايا دلهامان را بگشا نه فقط به روي نزديكانمان بلكه به روي همه انسانها.

 

Let us be slow to judge and quick to forgive, show patience, empathy and love!

ياريمان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم .

ياريمان كن تا شكيبايي ،همدلي و مهرباني كنيم .

 

برگرفته از كتاب : يك دعاي متفاوت (زهره زاهدي)

دوستدار شما بهار

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت10:40توسط بهار_ترمه | |

  خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به

 مناجات برخیزم.

با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم.

آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم .

از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز

خدا چیزی را احساس نکنم.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت14:35توسط بهار_ترمه | |

سلام

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

دوستدار شما بهار

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت16:4توسط بهار_ترمه | |