تبليغاتX
معمای هستی

معمای هستی

مرا کسی نساخت خدا ساخت !!!

سلام

**دوست داشتن برتر از عشق است**
او بود كه به من آموخت كه
دوست داشتن برتر از عشق است!.....
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.اما دوست داستن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال.عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا يك روح ارتفاع دارد،دوست داشتنن نيز همگام با آن اوج مي يابد.
عشق در غالب دلها،در شكلها ورنگهاي تقريبا مشابهي ،متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است.
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها ،بر خلاف غريزه ها،هر كدام رنگي وارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد،مي توان گفت به شماره هر روحي دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها وعبور سالها بر آن اثر مي گذارد،اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روزگار را دستي نيست.......
عشق در هر رنگي و سطحي،با زيبايي محسوس،در نهان يا آشكار،رابطه دارد.
چنانچه شوپنهاور مي گويد:
"شما بيست سال بر عمر معشوقتان بيافزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان
مطالعه كنيد."!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح
كه زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است.اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود،اگر تمام دوام يابد به ابتذال مي كشد.
و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديدار و پرهيز"، زنده و نيرومند مي ماند.
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است.دنيايش دنياي ديگري است.عشق جوششي يك جانبه است.
به معشوق نمي انديشد كه كيست؟! يك "خود جوشي" ذاتي است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و با همواره يك جانبه مي ماند و گاه،
ميان دو بيگانه نا همانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس ار انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق،
عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند،احساس مي كنند كه يكديگر را نمي شناسند
و بيگانگي و نا آشنايي پي از عشق- كه درد كوچكي نيست- فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود ورشد مي كند و از اين رو است
كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ،در حقيقت ،در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سينا و نگاه يكديگر مي خوانند، و پس از"آشنا شدن " است كه خودماني مي شوند،- دو روح ، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها،اجساس خودماني بودن كنندو اين حالت بهقدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد-
و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار وآهنگ كلام يكديگري احساس مي شود

و از اين منزل است كه ناگهان "خود بخود" دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است وافقهاي روشن و پاك وصميمي "ايمان" در برابرشان باز مي شود.
و نسيمي نرم و لطيف – همچون يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن،خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايشش، مناره تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد-
هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ
، هر لحظه، بر شر روي اين دو مي زند.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن" و "انديشيدن" نيست.
اما دوست اشتن ، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد.
عشق زيباييهاي دلخواه را دردوست مي آفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را "دوست" مي بيند مي يابد.

عشق يك فريب بزرگ و قوي است ودوست داشتن يك صداقت راستين وصميمي،بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .

تا سلامی دوباره بدرود

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت14:18توسط بهار_ترمه | |

درود

یک مدتی که از خدا دورم و خیلی به خدا نزدیک دیونه نشدم نمی دونم اصلا  چی به سرم اومده قبلا خدا رو اینجوری که الان می بینم نمی دیدم الان بزرگیشو درک می کنم ولی نمی دونم اون وقتها عاشقش بودم عبادتهام خالصانه تر بود ولی حالا که شناختم بیشتر شده سهل انگارتر شدم

دلم گرفته بود داشتم وبلاگم  رو می خوندم که این نوشتمو دیدم :

((
خدا
دختر بچه گفت :حوصله ام سر رفته چیکار کنم

گفتم:بهتره بریم نقاشی بکشیم

با دستهای الوده خود چشمانش را میمالید  در حالی  که سرگرم نقاشی بود

پرسیدم:اگه چشماتو از دست بدی دیگه نمی تونی نقاشی بکشی  اونوقت اگه حوصله ات سر رفت چیکار می کنی ؟

گفت:به مامانم می گم منو بچرخونه

گفتم:اگه مامان کار داشت چی؟

گفت:می گم فقط یک بار

گفتم:اگه بازم گفت کار دارم باشه برا بعد چی؟

گفت: تا صبح اصرار می کنم

گفتم مطمینی مامان قبول می کنه؟

گفت:فکر کنم

و من مطمین بودم قبول نمی کند  چون به شدت سرگرم بود  مهمان داشت و نزدیک افطار بود

گفتم:برو انتحان کن

و دختر رفت مادر قبول نکرد و کار را بهانه کرد ولی وقتی به صورت دختر نگریست قطره اشکی را دید

وبه او گفت فقط یکبار باشه؟

و این یکبار بارها تکرار شد

محو تماشای این صحنه بودم و در اندیشه که چرا مادر نتوانست درخواست کودک را بی پاسخ گذارد

خدایا مهربانتر از مادری اشکانمان جاری است ما را بنگر))

دلم شکست  دوست دارم برگردم به اون حالت

دلتنگ شما بهار

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:56توسط بهار_ترمه | |

درود


۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

تا درودی دوباره بدرود بهار

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت15:45توسط بهار_ترمه | |

سلام

((باز می گردم رجعت! بهشتی را که ترک کردم باز می جویم .دستهایم را از ان گناه نخستین عصیان می شویم . همه  غرفه های بهشت نخستینم را از خویشتن خویش فتح می کنم!طبیعت را تاریخ را جامعه را و خویشتن را. در انجا من و عشق و خدا دست در کار توطءه ای خواهیم شد تا جهان را از نو طرح کنیم . خلقت را بار دیگر اغاز کنیم . در این ازل دیگر خدا تنها نخواهد بود در این جهان من دیگر غریب نخواهم  ماند. این فلک را از میان بر می داریم پرده غیب را بر می داریم  ملکوت را به زمین فرود می اوریم بهشتی که در ان درختان همه درخت ممنوع اند  جهانی که دستهای هنر مند ما معمار ان است .....

شریعتی .هبوت))

دوستدار همه شما بهار

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت14:5توسط بهار_ترمه | |

این هم تحقیقات من در مورد تفاوت دیه زن و مرد:

عضو کمیسیون اصل ۹۰ مجلس گفتن:(تفاوت دیه زن و مرد کاملا" به نفع زنان است.بحثی که در مورد تفاوت دیه زن و مرد مطرح میشود این است که این مسئله نوعی بی توجهی به خانم هاست که در پاسخ به این انتقاد باید گفت:چنانچه مردی کشته شود زن دریافت کننده یک دیه کامل است. ولی چنانچه یک زن کشته شود مرد نصف دیه کامل را می گیرد و بحث بی توجهی به زنان از اساس غلط است زیرا این مسئله در واقع نوعی توجه به خانم هاست.

دیه قیمت انسان نیست زیرا از نظر اسلام دیه یک بچه یک روزه  اندازه دیه یک عالم و دانشمند بزرگ است.

تنها جایگاه اقتصادی است که تا حدودی با گرفتن دیه بهبود می یابد و از آن جایی که در اسلام تامین اقتصاد و معیشت خانواده به عهده مرد است.چنانچه وی بمیرد طبیعی است که پر کردن شکاف اقتصادی ناشی از نبودن مرد برای زن بسیار سنگین است و باید پول بیشتری بگیرد.)

اما در جامعه امروزی مرجع امرار معاش تنها مرد نیست و زنان نیز کارمند یا کارگرند.پس آیا باید در این موارد استثناء دیه زن برابر دیه مرد باشد؟

با توجه به اینکه مهمترین حکمت تفاوت در دیه بحث نفقه و تامین مخارج زندگی است پس گر چه زن به هر دلیلی (مثل مرگ شوهر و...)مرجع امرار معاش باشدولی چون از جهت شرعی و قانونی به عنوان یک وظیفه و تکلیف بر عهده او نیست لذا تکلیفی بر او تحمیل نشده است تا حقی برای او وضع شود.

البته در این مواقع وظیفه دولت اسلامی است که از طریق بیت المال و ...مشکلات چنین موارد استثنایی را پر کند.

البته این بحث مفصل تر از اینه که ما فکرشو کنیم اما همین مقدار هم اینجا کفایت می کنه.

دوستتان ترمه!

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت16:39توسط بهار_ترمه | |

سلام

((من" سطح اندیشه و فرهنگ را در جامعه خودم دقیقا میدانم و می دانم تا کجا است در اینجا اکثریت یا امل اند و یا قرتی و هر دو در یک سطح و هر دو تنگ نظر  و کوته اندیش و پست احساس و هر  دو  در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی  یا ضد مذهبی خویش خون می خورند و  یکی به انچه نمی د اند و نمی شناسد مومن است و دیکری به انچه نمی داند و نمی فهمد کافر  و هر دو در انچه با ور دارند و یا ندارند همسطح .....

از کویر شریعتی))

دوستتان دارم بهار

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت15:53توسط بهار_ترمه | |

خیلی وقتا به این فکر می کنم من اگه تو این مملکت به دنیا نیومده بودم بازم مسلمون بودم؟

چقدر خلقت بی ارزش و بی معنی میشه اگه ما آدما با توجه به مکان و موقیعتی که درش متولد میشیم  دینمون مشخص بشه!!! که دین همون تفکر ماست همه هستی ما خلاصه شده توی اندیشه های ما.

با یه جوونه ۲۴ ساله (مثل خودم )صحبت میکردم .می گفت نماز نمی خونم. گفتم:چرا؟گفت:نمی دونم تا حالا نخوندم!! گفتم: بی دلیل مگه میشه؟اون موقع شروع کرد حرف زدن .از اسلام گفت.از اعتقادات خودش و از اینکه مسلمونه اما اسلام رو قبول نداره!!

خیلی سوالها تو ذهنش بود که شاید من و شما هم برامون پیش اومده باشه اما دنباله جوابش نیستیم فقط میشینیم و میگیم چرا چرا چرا؟

من دلم می خواد جوابشونو پیدا کنم.آخه من میدونم همشون جواب داره .دوست دارم کمکم کنید.

حرفای این جوونو براتون مینویسم (دقیقا"جملات خودشه)شما هم بهش فکر کنید و اگه تونستید جوابشو بدید.

می گفت:

((بعضی ها می گن خدا هست.می گم چرا هست؟ میگن چون همه می گن هست.نمی دونن چرا هست

من به روش خودم نماز می خونم.نماز من فرق داره.من به روش خودم خدا رو میپرستم. یه سری دعاهایی دارم برا خودم که اول صبح و اول شب و اول هر کاری می خونم.دعا های من به زبون فارسیه نه عربی که نفهمم چی میگم.

من اسمن مسلمونم اما اسلامو قبول ندارم.اسلام به زنها ظلم میکنه.چرا پول دیه زن نصف مرده؟

چرا موقعی که خواستن اسلامو به ایران بیارن همونطور که مغول ها حمله کردن اونها هم همونجور وحشیانه حمله کردن و آدم کشتن و همه جا رو به آتیش کشیدن؟

من کسی که آدم کشت دیگه قبولش ندارم.به هیچ دلیل نباید آدم کشت.وقتی کسی آدم کشت اون آدم دیگه نمی تونه آدم خوبی باشه.حالا هر کی می خواد باشه امام یا هر چیز دیگه.

وقتی عربها به شوشتر حمله کردن بدون استثناء همه رو کشتن.فقط ۶۰۰ تا اسیر گرفتن که فرداش این ۶۰۰ تا رو هم دار زدن!من چرا باید از این قاتل ها پیروی کنم؟ هیچ دلیلی وجود نداره که بشه طبق اون آدم کشت.))

من واسه این سوالا جواب ندارم اما دنبالش میرم و مطمینم که به نتیجه میرسم اون وقت واستون مینویسم.شما هم در موردش فکر کنید و نظر بدید.

دوست شما ترمه!

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت12:15توسط بهار_ترمه | |

سلام

بهار جان از نظرات ممنونم.من فکر میکنم شوکی که ازش حرف زدی رو خودمون تنهایی نمی تونیم به وجود بیاریم.کافیه که خودمون بخواییم و زمینشو به وجود بیاریم بعدش یه وقت چشمامونو باز می کنیم و میبینیم که بله دیگه اون آدم سابق با تفکرات قبلی نیستیم.به همین راحتی!!

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت11:31توسط بهار_ترمه | |

((حرفهایی که خود ادم نیز در انجا مستمع بیگانه ایست. و حرفهایی که می گوئیم نه تا چیزی گفته باشیم بلکه تا چیزی شنیده باشیم .

باید اندیشید .فقط اندیشید "بیان ندارد. بیان؟ چرا دارد. اما زبانی و کلمه ای نیست " بیانش در خلوت است:بصورت یک اخم  یک موج و برق در پیشانی یک لرزش لب یک سکوت سنگین و غمناک یک لبخندتلخ حسرت بار تکان خوردن تند سر و گردن یا چرخاندن شدید زبان یا گاز گرفتن دیوانه وار لب یا گاز گرفتن شقیقه با انگشت یا کوبیدن مشت بر پیشانی بر روی فرش یا ناگهان برخاستن و قدم زدن و زدن به حیاط به کوچه به خیابان.............. اینها است جمله ها و وازهای این حرفها...

کویر شریعتی))

ترمه جان من از این حرف شریعتی اینو فهمیدم .ترمه جان با مکث بخون تمام احساسمه

بلند شو قدم بزن تفکر کن  تنها  خواننده نباش

درست است تفکر نیاز به سکوت و سکون داره ولی این قانون کلی نیست بعضی وقتها باید سکون را به جنبش و سکوت را به فریاد تبدیل کرد تا نتیجه گرفت .

 هنوز نشستی ؟ بلند شو نیاز به ایستادن داری  . زود باش

با خودتم رودر واسی داری ؟ زود باش  فریاد بزن  فریاد بزن  بلندتر  بلندتر  بلندتر ...........

ببین وجودت به لرزه افتاد  اینه اتفاق افتاد به همین سادگی

صداتو بشنوی میشناسی؟ میتونی از بین اواها صداتو تشخیص بدی؟ یا اینکه به صداهای دیگران عادت کردی و با خود بیگانه ای.

اینبار خودت مستمع خودت باش .می گویند دیوانه شده با خودش حرف می زنه  بذار بگن مهم نیست  خودت باش . ببین من درونت چی میگه بابا دق کرد از بس شنید و چیزی نگفت .

دوستدار همه شما بهار

 

  

 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت23:2توسط بهار_ترمه | |

سلام

ترمه جان متن زیباتو خوندم  راست می گی: ((چقدر زود دیر می شود)).

حقیقت خیر زیبایی این سه کلمه برای هر کس یه معنی میده حقیقت خیر و زیبایی از نظر افراد متفاوته . 

ولی حقیقت خیر زیبایی سه مفهومه برای همه مشترکه  تو وجودمونه به شوک برای بیدار شدن نیاز داره

  راستی ترمه جان تو  می دونی چطور میشه این شوک  را ایجاد کرد؟

مهره ناچیز زندگی بهار  

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت22:24توسط بهار_ترمه | |

در خون سرخ بودم و افتادم به سینه خاک زرد.ساقه سپید صبح بودم.در خون سرخم زادند و در خاک زردم

نشاندند و در زیر نور سبزم رویاندند و نهالی شدم بی قرار روییدن و سر شار شکفتن و آرزومند شکوفه

بستن و شور و شوق صد ها جوانه در من بی تاب.

در باغ((بی برگی))زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست

داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دانش طعامم دادند و از

شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند.

تا ((حقیقت))دینم شد و راه رفتنم و ((خیر))حیاتم شدو کار ماندنم و

((زیبایی))عشقم شد و بهانه زیستنم!

چقدر حرفای دکتر شریعتی رو قبول دارید؟ تا چه اندازه فکر می کنید این جملات زیبا در مورد شما هم صدق می کنه؟

پس کی می خوایم حقیقت  و خیر  و زیبایی  رو پیدا کنیم؟

بهتره عجله کنیم داره دیر میشه!!

دوست شما ترمه!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت14:6توسط بهار_ترمه | |

می گوید :

مرا کسی نساخت( خدا ساخت )نه انچنان که کسی  می خواست.  که من کسی نداشتم. کسم خدا بود.کس بی کسان.او بود که مرا ساخت .انچنان که خودش خواست .نه از من پرسید و نه از ان من (دیگر)م.

چه زیبا  در قالب کلمات توصیف کرد انچه را قابل توصیف نبود .

حال من وترمه :

می خوانیم می اندیشیم می پرسیم  به من وجودمان تزریق می کنیم  انچه را در این بین  با روحمان سازگار بدانیم  روحی که خدا در ان دمید .

دوستدار شما بهار

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت10:4توسط بهار_ترمه | |

سلام

من بهارم  همراه دوستم ترمه قراره این وبلاگ رو  راه اندازی کنیم خوشحال می شیم کمکمون کنید

بیشتر با ما اشنا می شید .

قربان شما بهار

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت16:12توسط بهار_ترمه | |